تشريف بيارين اينجا!
-------- AUTHOR: Ehsan DATE: 2/08/2003 6:15:00 PM ----- BODY:اوج هر صداي عاشقه، که شکستني نيست!!!
-------- AUTHOR: Ehsan DATE: 1/30/2003 2:23:00 PM ----- BODY:نگاه کن من چه بي پروا، چه بي پروا، به مرز قصه هاي کهنه مىتازم، نگاه کن با چه سرسختي، تو اين سرما، براي عشق، يه فصله تازه مىسازم، يه فصل پاک، يه فصل امن و بي وحشت، براي تو...
-------- AUTHOR: Ehsan DATE: 1/25/2003 3:16:00 PM ----- BODY:اين روزا يه حسه خيلی خوبی دارم، نميدونم علتش چيه...يه چيزی داره خيلی خوب پيش ميره، دلم خيلي روشنه، راه خيلی تاريکه اما از دور يه روشنايی ميبينم که خيلی بهم اميد ميده....
-------- AUTHOR: Ehsan DATE: 1/18/2003 9:26:00 PM ----- BODY:قرارمون کنار گل که سر به زير عطر توست، تو چين چين دامنی که هزارتا بغض و ميشه شست...
-------- AUTHOR: Ehsan DATE: 1/12/2003 3:08:00 AM ----- BODY:بهش بگم؟؟ يا نه؟؟ بهش بگم که
چقدر دوستش دارم؟؟ بهش بگم که ميخوام حتی يه لحظه هم ازم دور نباشه؟؟ بهش بگم
که...؟
نه، ديگه مترسم... ميترسم از شنيدنه نه! ميترسم ازينکه قشنگترين احساسمو خرج کسی
بکنم که اصلا آخرش نميفهمه چی شد! شايدم بفهمه و به روی خودش نياره، شايدم بفهمه و
به روی خودشم بياره! نميدونم، نميدونم چی ميشه! اما ديگه تحمل ندارم، جرات ندارم
برم جلو، يه چيزی ، يه احساس ناشناخته ای جلومو ميگيره، حس قشنگی نيست، اما وجود
داره، ديگه شدم شبيه يه تيکه چوبی که داره رو آب ميره، مسيرشو نميدونه، منتظر ببينه
که آب کجا ميبرتش! ديگه وا دادم...
مسعود فرد منش داره ميخونه:
يکی آمد که حرف عشق و با ما زد،
دل ترسوی ما هم دل به دريا زد،
به يک دريای توفانی دل ما رفته مهمانی،
چه دور ساحلش از دور پيدا نيست،
يه عمری راهه و در فدرت ما نيست،
بايد پارو نزد وا داد،
بايد دل رو به دريا داد،
خودش ميبردت هر جا دلش خواست،
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست،
به اميدی که ساحل داره اين دريا،
به اميدی که آروم ميشه تا فردا،
به اميدی که اين دريا فقط شاماهی داره،
به عشقی که نميبينی شباشو بی ستاره،
دل ما رفته مهمانی،
به يک دريای توفانی ،
بايد پارو نزد وا داد،
بايد دل رو به دريا داد،
خودش ميبردت هر جا دلش خواست،
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست...
باز هم تقابل احساس و عقل! قلبم ميگه اين، عقلم ميگه اون!!!
حالا شما ميگين من چيکار کنم؟!؟!
يه جمله هم از چارلی چاپلين: درخشانترين تاجی که مردم بر سر می نهند در آتش کوره ها
ساخته شده است...
روزای يکنواخت، روزای خسته کننده، روزای بی انگيزگی، روزای اسير شدن در روزمرگی، روزای بی عشق، روزهای عاشق نشدن ،روزای غمگين نشدن، روزای خوشحال نشدن، روزای خنده های اجباری........... روزای يکنواخت، روزای عاشق نشدن.........!!!
-------- AUTHOR: Ehsan DATE: 12/23/2002 8:47:00 PM ----- BODY:
نکنه خودشه، نکن اين همونيه که من گم کردم، وای بر من...
هنوزم ميگم خدايا! کاشکی برگرده دوباره...
-------- AUTHOR: Ehsan DATE: 12/19/2002 1:23:00 PM ----- BODY:محبت، واژه ای که همگان در پی شفاف کردن آنند، اما از روی ندانم کاری، هر روز آنرا کم رنگ تر ميکنند...
-------- AUTHOR: Ehsan DATE: 12/14/2002 4:38:00 PM ----- BODY:هيچوقت فکر کردی که عکس ماه تو يه شب مهتابی رو يه درياچه آروم و صاف چه قدر خوشگله؟؟؟ مخصوصا وقتی ماهيهای کوچولو دسته جمعی از زير عکسش رد ميشند! ميدونی چند تا از اون ماهی های کوچولو وقتی دارن از زير عکس ماه رد ميشند عاشق ميشند؟؟ ميگن به خاطر نور جادوييه مهتابه! ولی من ميدونم! اون نور مهتاب نيست که معجزه ميکنه! اون روشنايی که معجزه می کنه!
-------- AUTHOR: Ehsan DATE: 12/09/2002 3:50:00 AM ----- BODY:امشب ازون شباست! بازم خوابم نميبره، نگرانم، نگران... نگران همه چيز! هرکاری ميکنم بخوابم، نميشه که نميشه، همين الان بعد از دقيقا 1ساعت غلط زدن تو تخت، پاشدم اومدم اينجا! اين صدای بارون روی کولر هم انگار با نگرانيه من همدست شده تا خوابو از چشمام بگيره، حوصله ام سر رفته، صبرم داره تموم ميشه، کی اين دوره می گذره؟........عصار داره داد ميزنه صدايم کن، صدای تو ترانه است، کلامت آيه هايی عاشقانه است....
-------- AUTHOR: Ehsan DATE: 12/04/2002 9:36:00 AM ----- BODY:من ميروم، تا انتهای روياهايم!
ميروم تا انتهای دنيای آرزو های دست نيافتنی، نه، من متوقف نمی شوم، هيچ کس و يا
هيچ چيزی نمی تواند مرا متوقف کند، من به خاطر رويا هايم هستم، اگر آنها نباشند،
مرده ای بيش نيستم....راه سختی مانده، راه نفس گيری در پيش است و من تازه در ابتدای
آن هستم، اما با خود عهد ميبندم که حتی با خون خود، به اين گردنه های سخت و وحشتناک
باج دهم...من ميروم، من نمی ايستم، بايد بروم، تا ته افسانه هايم.....
حسی که من اينروزا دارم، حس کسیه که داره دنبال يه چيزی ميگرده! اين وسطا خيلی چيزا رو ميبينه که شبيه گمشده اش هستند، اما وقتی ميرسه بهشون ميفهمه که سراب بودن.....منم الان همينم....ميخوام گمشدم رو پيدا کنم، هر روز دارم دنبالش می گردم ،خيلی وقتا خيليا رو ديدم که ظاهرشون رو شبيه گمشده من کرده بودند، اما گمشدم نبودند...... "اگه اون که گمشده، يه روزی پيدا بشه...."
-------- AUTHOR: Ehsan DATE: 11/29/2002 2:26:00 AM ----- BODY:هوای سرد لواسان، با
امير و
آرش و چند تا از دوستان ،زير بارون و
دور آتيش...
امشب با آرش، فيلم کازابلانکا رو تماشا کرديم! فکر کنم برای بيان برترين نوع عشق
همين يک فيلم کافی باشه!
حتما تا حالا
درد عشق رو چشيدين!؟؟ ديدين اين درد چه لذتی ذاره؟؟ با اينکه درده! اما آدم دوستش
داره! مثل دردی که آدم بعد از يه ورزش سنگين تو بدنش احساس ميکنه!
يه شعر قشنگ امروز خوندم از فريدون مشيری، مينويسم براتون شايد خوشتون بياد!
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
و آنچنان مات، که يکدم مژه بر هم نزنی!
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
عشقی که با پيش درآمد "دوست
داشتن" شکل بگيره، چون يک جوشش کور نيست و در روشنايی ريشه زده، جاودان می مونه....
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم،
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام، در آندم که بر جا مرده ماران خفتگانند،
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم ياد آوری يا نه، من از يادت نمی کاهم،
ترا من چشم در راهم.
نيما یوشيج، زمستان 1336، از:ماخ اولا
توی راه عشق نبايد زيادی زور بزنی! ولی بايد خيلی حواست جمع باشه! به همه چی! به اينک مسيرت رو تغيير ندی، به اينکه اعتماد به نفستو از دست ندی، نترسی و...! ولی بايد تو اين مسير خيلی با ظرافت حرکت کنی! بايد مواظب رقيباتم باشی! بايد تو اين ميدون، رعايت fair play رو بکنی، نبايد برای رقبا تکل از پشت بری....بايد سعی کنی که از اونا بهتر باشی.....
-------- AUTHOR: Ehsan DATE: 11/25/2002 1:55:00 AM ----- BODY:من امشب تا سحر خوابم نخواهد
برد...
همه انديشه ام انديشه فرداست...
همين فردا که راه خواب من بسته است...
همين فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست...
فردا، فردا، فردا! همش به اميد فردام، دوست دارم فردا بياد، اما اونجوری که من دوست
دارم، اونجوری که من ميخوام، خيلی خودخواهانه است، اما دلم اينجوری ميخواد.....دلم
ميخواد که زودتر فردا برسه، خسته شدم، خيلی خسته...ميخوام ساله ديگه همين موقع،
وقتی که دنيا يه جوره ديگه شده و من دارم ميرم اون دور دورا، برم پيشش و زار زار
گريه کنم و هر چی تو دلمه بهش بگم! ميخوام بگم که تو اين مدت چه چيزايی تو
دلم بوده و حتی اون که نزديک ترين آدم به منه ازشون هيچی نميدونه ! آخ اگه اين
فردای لعنتی اون جوری که من ميخوام بياد!
تا حالا شده که عاشق بشين ولی باورتون نشه؟؟ تا حالا شده به خاطر عاشق شدن از خودتونم خجالت بکشين!؟ تا حالا شده اصلا دوست نداشته باشين که اين حس لعنتی در شما ايجاد بشه، اما هيچ قدرتی برای از بين بردنش نداشته باشين؟؟ تا حالا شده وقتی دارين با يکی حرف ميزنين، تو صورتش نگاه می کنين، و هی سرتون رو به نشانه تاييد تکون ميدين، ولی بعد از 5 دقيقه حتی يه کلمه از حرفاشم نشنيده باشين؟؟؟؟ تا حالا شده يکی رو با تمام وجودتون دوست داشته باشين، اما اين موضوع رو از همه، حتی از خودتونم مخفی کنين؟؟؟ تا حالا شده دوست داشته باشين برای هميشه از يکی جدا نشين؟؟؟ تا حالا شده از ترس کم آوردن از کسی که دوستش دارين، از ترس جواب منفی، از ترس مردم، از ترس شکست، عشقتونو از همه، حتی از خودتونم مخفی کنين؟؟ تا حالا شده از آيندتون بترسين؟؟ تا حالا شده از يه راهه ساده و راحت و آسفالت از قصد بياین بيرون ، و خودتون رو تو يه مسير خيلی سخت بندازين! مسيری که نميدونين به آخرش ميرسين يا نه؟؟ ولی اين اطمينان رو دارين که آخر اين راه از اولی به مراتب قشنگ تره؟؟؟ تا حالا شده.... همه اينا دست به دست هم داد، تا عمو گارفيلد با خورشيد برود!!!
--------